عشق پرزده
من دلم خيلي چيزها مي خواست اما ديگر مهم نيست
پ.ن: اين متنو چند روز پيش ديدم من كه خوشم اومدو رفتم تو فكر٬ اميدوارم شما هم خوشتون بياد من برگشتم ... برای همتون دعا کردم انشاءاله که به همه ی آرزوهاتون برسید. من يه چند روزي نيستم٬ آخه ميدونيد چي شده؟ آقا امام رضا منو طلبيده اونم براي اولين بار!!! فردا ميرم براي همتون دعا ميكنم البته اگه قابل باشم خوبي ٬بدي ٬ ازم ديديد حلالم كنيد. من مزه مزه اش کردم... زمان عین الکله... ثانیه ثانیه میسوزونه میره تو عمق وجودت... مست مست که شدی, چشاتو باز میکنی میبینی عمرت گذشته و تو موندی و خماری از دست رفتن یک عمر...! پ.ن : زندگی من به اندازه کافی شبیه فیلم های هندی بی سر و ته هست خاكستر سيگارم را از پنجره به بيرون مي ريزم... آي آدم ها... دنياي شما زير سيگاري من است!!! امسالم داره تموم ميشه با همه روزهاي خوب وبدش این آرزو رو تقدیم میکنم به همه ی دوستای گلم پ.ن۱:اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . . پ.ن۲:اميدوارم به همه ي آرزوهاي قشنگتون برسيد. که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیکند... دلتنگ شده ام به اندازه ي آسمانت! ديروز آرزو داشتم مي توانستم دست اتفاق را بگيرم تا نيفتد٬ اما.... امروز فهميدم اتفاق هم كه بيفتد٬ باز من زندگي خواهم كرد چون تو مي خواهي........ حالا كه تا تو هيچ نمانده چقدر دير يادش آمدخدا كه ما قسمت هم نبوديم....... پ.ن۱:خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... پ.ن۲:يادته بهم قول داده بودي هيچ وقت سرزده نري! پس چرا رفتي؟؟ پ.ن۳:و من هميشه يك گذرگاهم نه ايستگاه... لازم نوشت:اوني كه گل دستشه وقلبش شكسته منم آخر نوشت:اتمام عشقي كه بود وكسي نديد... این چند روز خیلی سخت گذشت خداجونم ممنونم ازت مشکل داداشم تقریبا حل شد پ.ن: بچه ها از اینکه تو این مدت انقدر به یادم بودید از همتون ممنونم دوستون دارم دوستای گلم اين روزها شيرين مي زنم بي آنكه پاي فرهادي در ميان باشد... تمام که شد نوبت قایم باشک است... چشم می گذارم و قول می دهم که هرگز پیدا نشوم پ.ن۱: چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم // کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم پ.ن۲:مخاطب خاص داره به زخم می نشیند٬ خاطره کدام نگاهت را مرهم کنم . یادم نداده بودی چگونه بغض نکنم از نشنیدن صدای تلفنی که دیگر قرار نیست زنگ بزند. به من نگفتی درد هایم را کجا بگویم... حالا من مانده ام وحجم متزاید درد که روز به روز کاری تر می شودوتبر می زند به روزهایم... راستی! تو اصلا می دانی چرا من هر روز غروب ٬ حوالی ساعت هفت٬ هوای مردن می کنم؟ هیچ چیز را باور نکن! لحظه های من چند سالی هست که دست نخورده مانده اند! ساعت مچی ام هم خوابیده! یادت که هست قرار بود زمان را بکشیم تا ساعت ها فقط لحظه های با هم بودن را نمایش بدهند؟ ساعت مچی ام خوابیده ٬ باور کن... این دیاز پام هم قرص نامردی است! به بهانه آرامش خودش را به تو تحمیل می کند و زمانی که تاب بیداری را از چشمانت گرفت٬ کابوسهایت را می فرستد سراغت. بگذار رو راست باشیم٬ تو مگر نرفته ای برای همیشه؟؟؟ هان؟ پس چرا هر شب به سرغم میایی وتهدیدم می کنی به رفتن! چرا؟؟؟ آزارم نده... خواهش می کنم ! ببین! امروز پنج شنبه است پنج شنبه ها هم که کش می آیند و زجر کش می کنند آدم را تا بچسبند به شنبه... لعنتی! اما یک سئوال ساده ؟ کجای قصه ی ما معیوب بود که من به چرک نشستم؟ پ.ن۱: اين مطلبو پارسالم تو وبم گذاشته بودم نميدونم چرا امروز دوباره دلم خواست بذارمش پ.ن۲:برام دعا كنيد لازم نوشت:اون زمان كه اين مطلبو گذاشتم تو وبم مخاطبش خاص بود اما امروز مخاطب خاصي نداره فقط دلم خواست می بـــوسم امـــــــا مــــیره از یــــادش! می بـــوسه امــــــــا جـــــاش می مونه مـن راجــــب ِ آیـندمـــــــــون می گـــــم ... اون آرزوهـــــــاشـــــم عــــوض کـــــرده من رنگِ دل خواهـــش رو می پوشـــــم اون رنگِ مـــــو هــــــاشم عوض کــــرده سرمــــای دستاش از زمستون نیســـت تمــــــــامشــــــون شبیه هــــمدیگــــن من بــــــارهـــا دیدم ، فقـــط اون نیست مرد هــــــــا چقد راحت دروغ می گن ... پ.ن۱:دچار تناقض عجيبي شده ام: ۱.مرگ حق است ۲.حق گرفتني است ۳.خودكشي گناه است پ.ن۲:من اگه حقمو بخوام بايد كي رو ببينم؟؟؟ نگفتنی ها را میگویند شنیدنی را نمیشنوند ناخواسته ها را میخواهند نباید ها را میسازند نشکستنی ها را میشکنند ......و ماندنی ها را میبرند همه چیز درست است درست همانگونه که نباید باشد پ.ن:بيا فقط يك شب جايمان را عوض كنيم..من معشوقه ميشوم٬تو عاشق باش٬ من خيانت ميكنم٬تو فراموش كن!! خدايا آخه من چرا انقدراحمقم چرا فكر ميكنم همه دوستمن چرا تا حالا به رابطه اين ۲تا مشكوك نشده بود وقتي به دوستم گفتم امروز تولدشه ديدم خوشحال شد خودم الان اسمشو رو گوشيه دوستم ديدم ديدم كه دوستم بهش زنگ زد ديدم كه دارن ميخندن حتما به سادگي من ميخنديدن ديگه به كي ميشه اعتماد كرد نميدونم چي بگم فقط ..................... من برگشتم ممنون از همه اونايي كه تو اين مدت بهم سرزدن آدم های ساده را دوست دارم همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند همان ها که برای همه لبخند دارند همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است ... بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب “آدم” می دهند پ.ن۱:امروز تولد كسيه كه بدجوري دلمو شكوند هموني كه باعث شده من اين روزا غمگين تر از هميشه باشم پ.ن۲:دلم برات تنگ شده کاش می فهمیدی پ.ن۳:نميدونم چرا نميتونم ببخشمت!!! چند روزی نمیتونم بیام اینجا حالم زیاد خوب نیست برگشتم به همتون سر میزنم مواظب خودتون باشید برام خیلی دعا کنید دوستون دارم خسته ،
خودخواه ، بی شکیب از این جهان فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند با من مدارا کن! بعد ها ... دلت برایم تنگ خواهد شد . پ.ن: دلم گرفته از خيليا........ دل نوشت:دوباره دل هواي با تو بودن كرده................ شهريور است٬ گفتم شايد دوباره هوس رفتن كرده باشي٬ آخر اينطور كه مي گويند : در اين حوالي٬ ساده تر از من براي گم كردن پيدا نمي شود.............. چقدر زود بزرگ شدم! چقدر زود گذشت....!! پ.ن:از هنگامی که شمع رافوت کردم آرزو کردم که تو بیایی کنارم واما چرا هنوز نیومدی؟!! مگه نمیگن که وقت فوت شمع ها به آرزوت میرسی؟!!
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

تو دیگر پشت درخت های تقدیر و حادثه پنهان نشو ....
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، كشتی؛ تا یك لقمه بیشتر بخورم
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوكوموتیوران؛
می گفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی
خانوم طلا بشی
و من عادت كردم كه هر چیزی را بدون اینكه دوست داشته باشم قورت بدهم...
که بهاری بشود روز و شبت...
که ببارد به تمام رخ تو ، بارش لحظه ی شادی و شعف ...
و من از دور ببینم که پر از لبخند است ،
چشم و دنیا و لبت ...
هرچند ،
من کناری پر غم بنشینم ...
شادی من این است :
که تو شادی ای دوست ...


![]()
![]()

سلام بر زينب و اندوه جانکاهش
سلام بر اشکهاي غريبانه سيد الساجدينش
سلام بر اربعين و زائرانش!
سلام بر کاروانيان به سوگ نشسته
كه به سوغات بر مزار كشتگان،
عشق بردند واندوه را به مويه نشستند.
يا ثار الله و ابن ثاره
به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت،
اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم،
در بالای نیزه میدرخشید، 40 روز گذشته است.
حالا دیگر کاروان اسرا به زخم زبان،
به تازیانه، به شلاق عادت کردهاند.
چوب خیزران دیگر بر لبهای مبارک
حضرت سیدالشهدا (ع) فرود آید یا نه، فرقی ندارد.
40 روز است یتیمان حسین
در خرابههای شام، منزل گزیدهاند.
جوانان بنیهاشم جملگی به شهادت رسیدهاند.
کوچه بنیهاشم را حزنی عظیم و غمی بزرگ فراگرفته
و جز ناله «امالبنین» دیگر صدایی شنیده نمیشود.
بنیآدم دیگر اعضای یک پیکر نیستند...
بنیآدم پیکر بنیهاشم را قطعه قطعه کردند
و آدم(ع) از محمد(ص) شرمنده شد.
بنیآدم بهخاطر یک مشت گندم،
مردم را به جان حسین انداخت
و سم اسبها تا میتوانستند
روی ابدان بریده بریده تاختند.
اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين
وشايعت وبايعت و تابعت علي قتله
اللهم العن جميعا
تو که هی میگفتی تا ته خط باهم هستی // چرا رفتی و با درد دست و پاهام رو بستی
چرا؟ ها ؟ بخدا تا به من حرفی // نزنی نمیرم تو چرا واقعا رفتی
لااقل یه چیزی بگو ، بگو دوست نداشتم // بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی قصدت از اول این بود که با من نمونی؟ // حرف بزن، تو که اینقدر نامرد نبودی
چی میگم اون دیگه نیست پیشم // چشم تو این امتحان هم بیست میشم
ولی چرا از سنگه قلبها در این شهر تاریک // اسیر کابوسم تو یلداترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس میکنه // و میبینم یکی دیگه تنت رو لمس میکنه
داره تنم میلرزه واسه // ادامه ی خوابم حتی قلم میترسه
ختم کلام رفتی از این آغوش چه راحت // و باز منم تنها و خاموش چراغم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |






